هیچکس
تنم یخ میزند از مفاهیمی مثل ازدواج، بچه، زندگی جدی، خانواده، وظیفه ی همسری... حس میکنم همه دروغ میگویند و چون باتلاقی است که در آن فرو رفته اند، سعی میکنند خوب نشانش بدهند. قسم میخورم که تنم می لرزد، بی استعاره، بی اغراق...
با دیدن این دو عکس (نسبتا بی ربط به این موضوع) حس کردم ازدواج آخر دنیا است. بعد از ازدواج فقط باید منتظر مرگ بود: تولد، ازدواج، مرگ.
--
حالا حس میکنم آزادم. می توانم برگردم ایران و یک راست بروم زندان. فقط یک تلفن به مادرم میزنم که بداند سالمم. بعد در زندان احتمالا یک زندگی جدید را تجربه میکنم. از زندان که بیرون آمدم میروم حوزه، دانشگاه، یا هرجایی که حاضر باشد پول کمی بدهد(مثل همین مالزی) که زندگی کنم و کتابم را هم بخوانم؛ اینترنت هم داشته باشم. حالا می توانم اپلای کنم برای هلند، استرالیا، کانادا، آمریکا که بروم فلسفه بخوانم، اقتصاد بخوانم، یا همین چیزی که حالا با آن درگیرم.
می توانم برگردم رشت. بروم دامداری پدرم. صبح آنجا کار کنم. شب بروم پیش بهنام که با هم ساز بزنیم، فلسفه بخوانیم یا ادبیات یا هرچی... می توانم برگردم تهران. غروب ها هوای شهرک خوب است. بعضی وقت ها برویم استخر. بعد هم چه میدانم، برنامه نویسی کنم زندگی بگذرد. ریاضی درس میدهم. شبکه می بندم، ترجمه میکنم... با صادق حرف میزنیم، کتاب می خوانیم، به عالم و آدم می خندیم و فحش میدهیم یا هرچی...
--
این روزها حس میکنم تمامی ندارم. پول دار نمی شوم، اما انگار مرگ هم ندارم. غصه ام فقط آن مهربانی است که روزی به من دل بسته بود و من رهایش کردم برود... وقتی آمد حس کردم با او هم می توان همینقدر آزاد بال زد و زندگی کرد، بس که آزاد بود و بال میزد. اما هزار اتفاق افتاد که خیالم پر شد...
اولین بار در مید-ولی بود که تنم یخ کرد. گفتم این را دوست داری برایت بخرم. گفت:نه گرونه. بعد چند قدم که آمدیم گفت: البته لیلا میگه به مردها نباید گفت گرونه! پررو میشن. تا چند ساعت با خودم ور میرفتم: مردها؟ گرونه؟ پرو میشن؟ مردها؟ پرو؟ گرونه؟ لیلا میگه؟ پرو میشن؟ کمی غر زدم که این چه حرفی است و بعد دوباره بی خیال...
یکبار گفتم: کار اینگلیس داره درست میشه. بریم اونجا، من درس میخونم، تو هم کار میکنی. اگر شد برای تو هم بورس میگیریم که کار نکنی. گفت: من کار کنم؟ پس مرد چکاره است؟ باز تا چند روز گیج میزدم: پس مرد چیکاره است؟ پس مرد چیکاره است؟ پس مرد چیکاره است؟ باز هم غر زدم. اما بیخیال نشدم... پر از خیال ماندم.
بعد هم که محمد رفت زندان. من هم رفتم بیست و دو بهمن سبز. گفت: "تو هم برگردی تو رو میگیرن؟". هنوز محمد نیامده بود که بگوید چه ها پرسیده اند و چه ها گفته است. و من نمی دانستم، مسلما من را هم میگیرند... گفتم: شاید. معلوم نیست. گفت: من که نمی توانم پله های زندان را بیایم بالا و پایین، از این آدم و آن آدم حرف بخورم... دیدم راست می گوید. و باز و باز پر شدم از خیال ...
چند روز بعد گفتم: ...
چند روز بعد گفت:...
آنقدر این حرف ها زیاد شد که حس کردم دارم خفه میشوم. گفتم: برووو. گفتم: من خودم را متهم به بی لیاقتی میکنم. من خودم را محکوم میکنم. من مردانی را که اینقدر بیچاره و ایثارگرند ستایش میکنم. اما تو برو...
--
مهربان بود. تمام مهربانی اش از دستم رفت. کودک بود، تمامی کودکی اش را باختم. زیبا هم بود. همه چیز را باختم...
--
من عمری است که از زندان هراسانم و این هراس از زندان باز می داردم از تن زدن به آب. تنم یخ می کند. حس میکنم همه دروغ میگویند و چون باتلاقی است که در آن فرو رفته اند، سعی میکنند خوب نشانش بدهند. نه حس نمی کنم، مطمئنم که همه دروغ می گویند. قسم میخورم که تنم می لرزد، بی استعاره، بی اغراق... به هر زوج جوانی که میرسم، سوال میکنم: خوشبختید. و بعد وقتی می گویند: آره، در دلم میگویم: آره!
---


0 نظرات:
ارسال يک نظر