<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-2128772244071084582</id><updated>2012-02-17T02:11:08.686+03:30</updated><title type='text'>هاااا</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://fhhhhhh.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2128772244071084582/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fhhhhhh.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Faiiaz Khak</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04508020582440361966</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>4</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2128772244071084582.post-5380601008601042623</id><published>2011-07-27T19:55:00.004+04:30</published><updated>2011-07-29T13:06:31.810+04:30</updated><title type='text'>ادبیات خانه ام را خراب کرده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;هرچه بود عشق نبود. یعنی نمی توانست باشد با تعریف های متداول. غیر از این اصلا خودم که می دانم  چیزی نبود. دو روز همدیگر را دیده بودیم. گرچه من قبلش بنا به عادات ذهنی ام، که فقط مخصوص اینگونه مسائل هم نیست ، به اندازه ی کافی خیال بافی کرده بودم.&lt;br /&gt;بعد از دو روز رابطه را قطع کرد. بعد از دو روز نسبتا خوب. معمولا تمام نگرانی هایم مربوط به همان دیدارهای اول است. بعد از آن معمولا از پس همدلی و همفکری با آدم ها بر می آیم. اما اینبار گویا اینطور نشد. نه فقط رابطه را که تماس ها را هم به نوعی قطع کرد. نوشت سیمکارتش سوخته. باشد دروغ نگفته، ولی لااقل منتظر تماسی نبوده که برود همان را تجدید کند.&lt;br /&gt;با همین دقت و هم بیشتر، هزار دفعه به این داستان فکر کردم طوری که از زندگی افتادم. تلاش بی نتیجه ای داشتم برای فهمیدن آنچه احتمالا منجر به چنین تصمیمی شده. معمولا ده-بیست روز که گیرپاچ میکنم به خودم می آیم و یک تغییر اساسی ایجاد میکنم. آنوقت است که میفهمم مسئله اصلا از اول قابلیت حل نداشته. اینبار هم همینطور بود. اصلا چطور میشود فهمید چرا؟ اصلا حتی اگر بشود چطور می توان دو ذهن را بر هم تطبیق داد. پاسخ چرای او چرا باید به درد ارضای ذهن من بخورد و ... خلاصه اینکه ماجرا را رها کردم. وقتی نگرانی نشان میدادم دائم از طرف یکی-دو دوستم که در جریان بودند به سوء واکنش متهم میشدم. میگفتند دو روز وقت کمی است برای عاشق شدن. و حرف هایی تندتر از این که بین من و دوستانم در تحلیل مسائل متداول است. و من مجبور بودم مقاومت کنم. من باید توضیح میدادم داستان ربطی به عاشقی ندارد. با آوردن مثال هایی از گذشته که برای کسی اهمیت هم نداشت باید نشان میدادم سوال ذهنم را میخورد و می ساید. سوال اما، آنچه تمام زندگی ام را در ترکیب با تنبلی متوقف کرده، گویا اینقدر واجد احترام نبود...&lt;br /&gt;امشب دیدمش. دیشب هم با دوستانش و به شکلی عجیبی چهار شب پیش و نیز یک هفته ی پیش وقتی داشت شنا میکرد. شنا که چه عرض کنم از خجالت رفته بودی توی آب. آب رفته بود. انگار که مجبور است به زور مدرن شود (یک پاسخ سوال هم همین می توانست باشد. من مشکلی با اینجا که در مقابل تهران همچون روستایی است ندارم. برعکس روزهای اول که فکر میکردم جای من نیویورک است. حالا الان کم و بیش روزهای اول اوست. هنوز خیال رفتن رهایش نمی کند)&lt;br /&gt;در این چندبار دیدار گاهی چشم در چشم شده ایم و گاهی هم نه. فقط من نظاره گر بوده ام. حتما عکسش هم اتفاق افتاده. از تصور کردن راه فراری ام نیست. تصور میکنم به راه رفتن کج و موج پسرک ایرانی خو کرده به این روستا با باد غرور دخترک ایرانی راهی آمریکا می نگریست و میخندد...&lt;br /&gt;هربار که دیدمش این بیت در ذهنم تداعی شده: مرا میبینی و هردم زیادت میکنی دردم، تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم...&lt;br /&gt;بعد گفته ام خوب که چه؟ مگر قرار بود غیر از این باشد. به همان دلایلی که به سمتش رفتی، هنوز با دیدنش میلت زیاد میشود و بخاطر تمام دلخوری هایی که باقی ماند، از پس هر دیدار زیادت میشود دردت... این کدام عشق و علاقه و اصالت احساس را اثبات میکند؟&lt;br /&gt;باری، راهی به رهایی ام نیست از این ذهن ادبیات جوی خیال پرور. برای هر ساحت و لحظه و اتفاق احساسی زندگی، شعری، قطعه ای، تصنیفی، چیزی به یادم می آید و من را "گراند" میکند به "کانتکستش". می خواهم فرار کنم. می خواهم طور دیگری به ماجرا نگاه کنم. اما نمی شود. آن داستانی که با همه ی دروغ بودنش در ذهنم پررنگ است خودش را تحمیل میکند به واقعیت. و هر لمحه از واقعیت قطعه ای میشود از پازل داستان. با درد که میخوابی، صبح با واقعی انگاشتن همه ی آن داستان بیدار میشود. حالا عاشقی و عاشقی اگر نکنی گناهکار...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2128772244071084582-5380601008601042623?l=fhhhhhh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fhhhhhh.blogspot.com/feeds/5380601008601042623/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://fhhhhhh.blogspot.com/2011/07/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2128772244071084582/posts/default/5380601008601042623'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2128772244071084582/posts/default/5380601008601042623'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fhhhhhh.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title='ادبیات خانه ام را خراب کرده'/><author><name>Faiiaz Khak</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04508020582440361966</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2128772244071084582.post-8066494230205141172</id><published>2011-07-24T18:59:00.003+04:30</published><updated>2011-07-27T19:56:32.364+04:30</updated><title type='text'>I had some crush on her</title><content type='html'>مثلا خیر سرمان می خواستیم سورپرایز باشد. بی اطلاع رفته بودیم. در نتیجه کسی نیامده بود فرودگاه. به جایش ص. و م. آمده بودند دنبالمان. از ماجرای پاسپورت که جان به در بردیم، اول او را رساندیم. پیاده که شد به ص. گفتم چطور بود. گفت: فعلا که هیچی، حالا تا بقیه اش... نخورد توی حالم. چیزی نبود که ندانم. جدا از این ها بخاطر اتفاقات این آخری از دستش کفری هم بودم. اصلا قرار خاصی هم نبود. آمده بودیم برای استراحت... یادم نیست چه اتفاقی افتاد که همه چیز یکدفعه جدی شد. کار رسید به شماریدن سکه ها و بالا و پایین کردن اعداد. اعصابم خرد بود، خرد تر شد. رفته بودم رشت خودم را معرفی کنم که بفهمم از جانم چه می خواهند. رفتم همه چیز حل شد... شب زنگ زدم که حرف بزنیم. صحبت از لباس مراسم شد و این حرف ها... گفتم لطف کن کمی رعایت مخارج را بکن، خودت که بهتر میدانی چه وضعیتی دارم. عصبانی شد، عصبانی شدم، گوشی را قطع کردیم. فردا بابا پرسید ماجرا چیست، گفتم همین مسائل مالی. گفت: "بس که توکل نداری". انگار که کبریت انداخته باشند در انبار باروت. منفجر شدم که "از دست خدای شما! مرده شور این توکل و زندگی نکبتار من را ببرند!" سوار ماشین بودیم. پیاده شدم... زنگ زد. پرسید "بازارم برای لباس خریدن، چکار کنم بالاخره". گفتم: "برگرد، نیاز نیست چیزی بخری. برنامه ای نداریم". صدایش لرزید و خداحافظی کرد. شب زنگ زد که "تو شعور نداری؟ نمی فهمی یک دختر با چه آرزوهایی میرود برای چنین خریدی...؟". واقعا شعورش را نداشتم. گرچه نمی دانم اگر داشتم هم چقدر تصمیمم عوض میشد. همه چیز از حدش گذشته بود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا الان داشتم "فرندز" نگاه میکردم. امیلی که قصد داشت با راس ازدواج کند بخاطر اینکه سالن مراسمی که آرزویش را داشت خراب کرده بودند، عقد را به تعویق انداخت. راس داشت به خواهرش غرمیزد که من یک ماه برای این مراسم برنامه ریزی کرده ام. خواهرش گفت: "تو یک ماه برنامه ریزی کردی؟ یک دختر از پنج سالگی برای این مراسم برنامه ریزی میکند. شب با آرزوی مراسم روبالشی را سرش میکشد..." داشتم می خندیدم که مگر روبالشی را سرشان میکشند؟ یکدفعه دیدم تمام تنم میلرزد. هدفن را پرت کرده ام سمت لپ تاپ و روی تخت دارم زار میزنم. طول کشید تا بفهمم ماجرا چیست...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دانم. فقط اینکه: تقصیر من نبود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2128772244071084582-8066494230205141172?l=fhhhhhh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fhhhhhh.blogspot.com/feeds/8066494230205141172/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://fhhhhhh.blogspot.com/2011/07/i-had-some-crash-on-her.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2128772244071084582/posts/default/8066494230205141172'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2128772244071084582/posts/default/8066494230205141172'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fhhhhhh.blogspot.com/2011/07/i-had-some-crash-on-her.html' title='I had some crush on her'/><author><name>Faiiaz Khak</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04508020582440361966</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2128772244071084582.post-8526120080563445438</id><published>2010-11-03T04:44:00.004+03:30</published><updated>2010-11-03T21:46:25.502+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;چرا با اینکه این همه دوستت دارم از دیدار تو سیرم؟ چرا در بیست و هفت سالگی این همه بی حالم؟ چرا؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چرا تمام عشق ها، حتی اولین ها( هر آنچه سخت و استوار می نمود) دود شدند و به آسمان رفتند؟ اصلا چرا اینقدر زود؟ چرا در بیست و هفت سالگی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چرا با اینکه این همه این صادق احمق می گوید تو زشتی، برای من این همه خوشگلی؟ اما چرا یکدفعه قلبم از تپیدنت باز ایستاد؟ چرا؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چرا انگار که پیمانه ی ندیدنت پر شده باشد، هربار که هستی لبریز می شوم، انگار که بخواهم بالا بیاورم؟(چرا تو نمی فهمی این کلمات را؟ چرا باید بترسم که بنویسم "انگار که بخواهم بالا بیاورم"؟)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;---&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم کسی را می خواهد که نیست. کسی که مثل هچکس که تا حالا دیده ام نیست. کسی که لزوما مهربان نیست. کسی که با دروغ "می فهممت"(ولو با چشم هایش) آزارم نمی دهد. دلم عاشق کسی است که مسئله حل میکند، با مداد. دلم عاشق کسی نیست که نازهایش(در حالی که در بیست و هشت سالگی همه خواهش است) برایم لو رفته است. دلم کسی را نمی خواهد که آسان است، فقط قیافه اش سخت است(من همان موقع، چهار سال پیش هم به او گفتم تو آسانی). &lt;/p&gt;&lt;p&gt;کسی که اسمی ندارد که من بدانم. چون من با همه ی آنچه میدانم بیش از حد تکراری ام. کسی که خواننده ی این کلمات نیست. کار دارد. یا وقتی خواند فوقش با یک "هه" بامزه و خالی از مسخرگی صفحه را می بندد مهربان می رود.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2128772244071084582-8526120080563445438?l=fhhhhhh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fhhhhhh.blogspot.com/feeds/8526120080563445438/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://fhhhhhh.blogspot.com/2010/11/blog-post_03.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2128772244071084582/posts/default/8526120080563445438'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2128772244071084582/posts/default/8526120080563445438'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fhhhhhh.blogspot.com/2010/11/blog-post_03.html' title=''/><author><name>Faiiaz Khak</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04508020582440361966</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2128772244071084582.post-3044981573225927112</id><published>2010-11-03T04:41:00.001+03:30</published><updated>2010-11-03T04:43:24.417+03:30</updated><title type='text'>هیچکس</title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: left" dir="ltr" trbidi="on"&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" dir="rtl"&gt;تنم یخ میزند از مفاهیمی مثل ازدواج، بچه، زندگی جدی، خانواده، وظیفه ی همسری... حس میکنم همه دروغ میگویند و چون باتلاقی است که در آن فرو رفته اند، سعی میکنند خوب نشانش بدهند. قسم میخورم که تنم می لرزد، بی استعاره، بی اغراق...&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: center; CLEAR: both" class="separator"&gt;&lt;a style="MARGIN-LEFT: 1em; MARGIN-RIGHT: 1em" href="http://tourjan.com/wp-content/uploads/2010/08/cinemaema37.jpg" imageanchor="1"&gt;&lt;img border="0" src="http://tourjan.com/wp-content/uploads/2010/08/cinemaema37.jpg" width="320" height="211" bx="true" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: center; CLEAR: both" class="separator"&gt;&lt;a style="MARGIN-LEFT: 1em; MARGIN-RIGHT: 1em" href="http://tourjan.com/wp-content/uploads/2010/08/d60dlq5uglw39sm33jcl.jpg" imageanchor="1"&gt;&lt;img border="0" src="http://tourjan.com/wp-content/uploads/2010/08/d60dlq5uglw39sm33jcl.jpg" width="320" height="196" bx="true" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" dir="rtl"&gt;با دیدن این دو عکس (نسبتا بی ربط به این موضوع) حس کردم ازدواج آخر دنیا است. بعد از ازدواج فقط باید منتظر مرگ بود: تولد، ازدواج، مرگ.&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;--&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" dir="rtl"&gt;حالا حس میکنم آزادم. می توانم برگردم ایران و یک راست بروم زندان. فقط یک تلفن به مادرم میزنم که بداند سالمم. بعد در زندان احتمالا یک زندگی جدید را تجربه میکنم. از زندان که بیرون آمدم میروم حوزه، دانشگاه، یا هرجایی که حاضر باشد پول کمی بدهد(مثل همین مالزی) که زندگی کنم و کتابم را هم بخوانم؛ اینترنت هم داشته باشم. حالا می توانم اپلای کنم برای هلند، استرالیا، کانادا، آمریکا که بروم فلسفه بخوانم، اقتصاد بخوانم، یا همین چیزی که حالا با آن درگیرم. &lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" dir="rtl"&gt;می توانم برگردم رشت. بروم دامداری پدرم. صبح آنجا کار کنم. شب بروم پیش بهنام که با هم ساز بزنیم، فلسفه بخوانیم یا ادبیات یا هرچی... می توانم برگردم تهران. غروب ها هوای شهرک خوب است. بعضی وقت ها برویم استخر. بعد هم چه میدانم، برنامه نویسی کنم زندگی بگذرد. ریاضی درس میدهم. شبکه می بندم، ترجمه میکنم... با صادق حرف میزنیم، کتاب می خوانیم، به عالم و آدم می خندیم و فحش میدهیم یا هرچی... &lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" dir="rtl"&gt;--&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" dir="rtl"&gt;این روزها حس میکنم تمامی ندارم. پول دار نمی شوم، اما انگار مرگ هم ندارم. غصه ام فقط آن مهربانی است که روزی به من دل بسته بود و من رهایش کردم برود... وقتی آمد حس کردم با او هم می توان همینقدر آزاد بال زد و زندگی کرد، بس که آزاد بود و بال میزد. اما هزار اتفاق افتاد که خیالم پر شد...&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" dir="rtl"&gt;اولین بار در مید-ولی بود که تنم یخ کرد. گفتم این را دوست داری برایت بخرم. گفت:نه گرونه. بعد چند قدم که آمدیم گفت: البته لیلا میگه به مردها نباید گفت گرونه! پررو میشن. تا چند ساعت با خودم ور میرفتم: مردها؟ گرونه؟ پرو میشن؟ مردها؟ پرو؟ گرونه؟ لیلا میگه؟ پرو میشن؟ کمی غر زدم که این چه حرفی است و بعد دوباره بی خیال...&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" dir="rtl"&gt;یکبار گفتم: کار اینگلیس داره درست میشه. بریم اونجا، من درس میخونم، تو هم کار میکنی. اگر شد برای تو هم بورس میگیریم که کار نکنی. گفت: من کار کنم؟ پس مرد چکاره است؟ باز تا چند روز گیج میزدم: پس مرد چیکاره است؟ پس مرد چیکاره است؟ پس مرد چیکاره است؟ باز هم غر زدم. اما بیخیال نشدم... پر از خیال ماندم.&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" dir="rtl"&gt;بعد هم که محمد رفت زندان. من هم رفتم بیست و دو بهمن سبز. گفت: "تو هم برگردی تو رو میگیرن؟". هنوز محمد نیامده بود که بگوید چه ها پرسیده اند و چه ها گفته است. و من نمی دانستم، مسلما من را هم میگیرند... گفتم: شاید. معلوم نیست. گفت: من که نمی توانم پله های زندان را بیایم بالا و پایین، از این آدم و آن آدم حرف بخورم... دیدم راست می گوید. و باز و باز پر شدم از خیال ...&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" dir="rtl"&gt;چند روز بعد گفتم: ...&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" dir="rtl"&gt;چند روز بعد گفت:...&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" dir="rtl"&gt;آنقدر این حرف ها زیاد شد که حس کردم دارم خفه میشوم. گفتم: برووو. گفتم: من خودم را متهم به بی لیاقتی میکنم. من خودم را محکوم میکنم. من مردانی را که اینقدر بیچاره و ایثارگرند ستایش میکنم. اما تو برو...&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" dir="rtl"&gt;--&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" dir="rtl"&gt;مهربان بود. تمام مهربانی اش از دستم رفت. کودک بود، تمامی کودکی اش را باختم. زیبا هم بود. همه چیز را باختم...&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;--&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" dir="rtl"&gt;من عمری است که از زندان هراسانم و این هراس از زندان باز می داردم از تن زدن به آب. تنم یخ می کند. حس میکنم همه دروغ میگویند و چون باتلاقی است که در آن فرو رفته اند، سعی میکنند خوب نشانش بدهند. نه حس نمی کنم، مطمئنم که همه دروغ می گویند. قسم میخورم که تنم می لرزد، بی استعاره، بی اغراق... به هر زوج جوانی که میرسم، سوال میکنم: خوشبختید. و بعد وقتی می گویند: آره، در دلم میگویم: آره!&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" dir="rtl"&gt;---&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://www.webkhak.com/2007/11/blog-post_14.html"&gt;داستانی دیگر از همین دست (سال ها قبل)&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2128772244071084582-3044981573225927112?l=fhhhhhh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fhhhhhh.blogspot.com/feeds/3044981573225927112/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://fhhhhhh.blogspot.com/2010/11/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2128772244071084582/posts/default/3044981573225927112'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2128772244071084582/posts/default/3044981573225927112'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fhhhhhh.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='هیچکس'/><author><name>Faiiaz Khak</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04508020582440361966</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
